دل را لای دستمال کاغذی پیچیده ام ...
زیستن دچار اضطراب بودن است(هایدیگر).
هنگامه ی کوچ همه ی آرزوهاست ،دخترک جاده صدای فریاد رحیل بر ما می بندد بازمانده ی دامان شقایق هم که باشی قرار بر بی قراریت گذاشته است واقعه ی خدایی که معبدش ، آیین ندارد. رمیده ام، همچو براه ای از لای آرواره های گرگی که صحرا را هم دریده باشد رمیده ام.
دل رمیده از عشق
نوشته شده در 88/04/09ساعت
0:58 انگشتان سارا رهگذر| |
| Design By : Night Skin |


