تبليغاتX
دل را لای دستمال کاغذی پیچیده ام ... - ساعت صفر عاشقی


دل را لای دستمال کاغذی پیچیده ام ...

زیستن دچار اضطراب بودن است(هایدیگر).

ساعت صفر عاشقی که می رسد

با همه ی دردها و تلخ کامی ها

باز هم دل، همان دلِ آواز باد وباران است.

درست همان دل – باورکن-

دلداده ی بی دل دیده ای ، راستی؟

زمان مبارک نمی خواهد!

چراکه پیامبر دلدادگی های بی دلبر ِمن است

پیامبری که معجزه اش ،جنونِ بی لیلاست

حتی اگر قسمت بی تقسیم ابن سلام باشد

بگذار رازقی ها بی آب بپژمرند

و آن گلدان شمعدانی کودکی هایمان ! یادت می آید؟

من بنفشه می کارم

و گلهای پیراهنم رامی گذارم تو آب دهی.

تیر تقدس تولد است به مبارکی تابستان

پائیز که زادن ندارد – بانو-

بگو چرا مادری ،دخترش را به خزان میزاید...؟

آبستن واژه های خوشبختی را چه می زاید این فصل؟

من یائسه ی تمام دردهای باغ خزان زده ی بی بخت خدا خواهم شد

برای میلاد دوستی و عشق

 

وخدا راهم عاشق خواهی یافت در نزدیکی خانه ی ما اگر آشیانه سازی

باکره ی خوشبخت هزار هزار رکعت، بوسه ام

به سجاده ای شاعر

به بستری عاشق

به لبان گُر گرفته  ودستان تب دار ِتولدت

.

قصه ی بودن همین دلیل نابِ آرامش

همین زادن بی بدیل زن

همین دخترانه ی وحشی بی یار

همین هزار دعا های دلبرانه ی پر درد سارا را می گویم

مبارک است .

 

 به آستانه ی تابستانه های  دست نخورده ام

زمستانه ای عجیب و پر دلهره ای را باردارم

سرد و ساکت و .....

سفید،  

         آیا ...

 

نوشته شده در 87/10/04ساعت 2:5 انگشتان سارا رهگذر| |


Design By : Night Skin