دل را لای دستمال کاغذی پیچیده ام ...
زیستن دچار اضطراب بودن است(هایدیگر).
گرمي آتش خورشيد فسرد مهرگان زد به جهان رنگ دگر پنجه ي خسته ي اين چنگي پير ره ديگر زد و آهنگ دگر *** زندگي مرده به بيراه زمان كرده افسانه ي هستي كوتاه جز به افسوس، نمي خندد مهر جز به اندوه، نمي تابد ماه *** باز،در ديده ي غمگين سحر روح بيمار طبيعت پيداست باز در سردي لبخند غروب رازها خفته زناكامي هاست *** شاخه ها مضطرب از جنبش باد درهم آويخته، مي پرهيزند برگ ها – سوخته از بوسه ي مرگ- تك تك از شاخه فرو مي ريزند *** مي كند باد خزاني خاموش شعله ي سركش تابستان را دست مرگ است وز پا ننشيند تا به يغما نبرد بستان را *** دلم از نام خزان مي لرزد زانكه من زاده ي تابستانم شعر من، آتش پنهان من است روز و شب شعله كشد در جانم *** مي رسد سردي پاييز حيات تاب اين سيل بلاخيزم نيست غنچه ام، غنچه ي نشكفته به كام طاقت سيلي پاييزم نيست! -فریدون مشیری-
پاییز مبارک. پ.ن: غنچه ام ، غنچه ی نشکفته به کام /طاقت سیلی پاییزم نیست.
| Design By : Night Skin |


