دل را لای دستمال کاغذی پیچیده ام ...
زیستن دچار اضطراب بودن است(هایدیگر).
کنار رسیدنت منتظر نگاهی به تعارف چیدن ناز چشمانت سبدم را محکم در دستانم می فشارم تو که بیایی من هم می رسم سر همان تقاطع عاشقی،یادتت که می ماند سالها هم اگر گذشت ، اشکالی ندارد پیرهم که بشویم باز گناهی که نکرده گنجشگ چشمانمان می ترسم از این تابستان از این ماه که حوض کوچک حیاطمان بی ماهی بماند خواستم چیزی بنویسم که دیر شد شب های بیداری من و آتی امانم نداد می خواستم برای درد این انگشتان مجلس عزایی برپا کنم لرزش انگشتانم امان نوشتن اعلامیه را نداد می خواهم گریه کنم اشک امانم نمی دهد می نوسم آغاز پروانگی ات مبارک باید پرید عزیزکم از این قفس دستم را بگیر نگاهت را به من بده عجیب حکایتی دارد این قصه ی آمدن تکرار قصه آمدنت مبارک اشاره ی سرانگشتت به سینه ات بود گفتی اینجا هیچ کس خانه ندارد ولی امروز نگاهت دلم را لرزاند هرزه گاه زمان شده بود و قلبت جولانگاه فاحشه گان شهر . .... هنگامه ی کوچ همه ی آرزوهاست ،دخترک جاده صدای فریاد رحیل بر ما می بندد بازمانده ی دامان شقایق هم که باشی قرار بر بی قراریت گذاشته است واقعه ی خدایی که معبدش ، آیین ندارد. رمیده ام، همچو براه ای از لای آرواره های گرگی که صحرا را هم دریده باشد رمیده ام.
پ ن : کاش می نشستی تا برایت تمام سالهای عمرم را حرف بزنم
| Design By : Night Skin |


