دل را لای دستمال کاغذی پیچیده ام ...
زیستن دچار اضطراب بودن است(هایدیگر).
روی برف های حیاط برایت جا می گذارم مواظبش باش. کفش هایم سوراخ است و پای رفتنم می لنگد دست دلم بی تمنا از جاده باز می ماند ودر هیاهوی هزار مسیر گم می کنم کودکم را ! که دستش به دلم بند بود! ۸ بهمن ۱۳۸۷ ...
؟؟؟ را سخت بفشار، تا تمام خستگیِ واژه ها ودلم در بندهایش مدفون شود تا دستانم گورستانِ واژه ی عاشقی شهر باشد و تو هر پنجشنبه فاتحه ای بر دستانم بفرست دستت را یادت نرود در دستم بگذاری به وقت مردگانِ مرمرین . . .
پ.ن: وتو چرا حرفم را نمی خوانی ؟
| Design By : Night Skin |


