دل را لای دستمال کاغذی پیچیده ام ...
زیستن دچار اضطراب بودن است(هایدیگر).
بی خیال همه ی هیاهوی شهربه خواب می روم تا شاید تو تولدم را تبریکی تیرگونه گفته باشی ،به هنگامه ی این باران تابستانی که همه ی دلتنگی های شاعر را به آب می دهد . باریدن باران در همین لحظه که من می نویسم شاید یعنی اینکه خدا هنوز دلتنگ ِ دلتنگی های دخترکی است که حوالی خانه اش امشب با هزار تسبیح ... به خواب می رود .
باران اینبار به جای دفتر ،صفحه ی کلید را با سرانگشتانم خیس کرد. تیر ماه تولد من که هنوز کسی را کم دارم، دراین حوالی. تولد یعنی تکرار همین باران با باد عصیانگرش.حتی اگر هیچکس نباشد. تو..... دل، اسیرت نیست! نگاهم لایِ لب هایت گیر کرده.
| Design By : Night Skin |

