دل را لای دستمال کاغذی پیچیده ام ...
زیستن دچار اضطراب بودن است(هایدیگر).
بعد آن نگاه سردت اعصابم یخ زد ... چند شبی است که مرده ام بیچاره دل که می کوبد خودرا به دیوار سینه و می زند هنوز ... به او بگویید -نزن -نکوب او مرده است. آخر دیشب میان اشکهایی که تو نبودی جان دادم به دل
نوشته شده در 86/08/23ساعت
23:24 انگشتان سارا رهگذر| |
| Design By : Night Skin |


