تبليغاتX
دل را لای دستمال کاغذی پیچیده ام ...


دل را لای دستمال کاغذی پیچیده ام ...

زیستن دچار اضطراب بودن است(هایدیگر).

دل رمیده از عشق

هنگامه ی کوچ همه ی آرزوهاست ،دخترک

جاده صدای فریاد رحیل بر ما می بندد

بازمانده ی دامان شقایق هم که باشی

قرار بر بی قراریت

گذاشته است

واقعه ی خدایی که معبدش ،

آیین ندارد.



رمیده ام،

همچو براه ای

از لای آرواره های گرگی که صحرا را هم دریده باشد

رمیده ام.

نوشته شده در 88/04/09ساعت 0:58 توسط سارا رهگذر| |

رد پایم را

روی برف های حیاط

برایت جا می گذارم

مواظبش باش.

 

کفش هایم سوراخ است

و پای رفتنم می لنگد

دست دلم بی تمنا از جاده باز می ماند

ودر هیاهوی هزار مسیر گم می کنم

کودکم را

!

که دستش به دلم بند بود!

                                                    ۸ بهمن ۱۳۸۷

                                                                     ...


پ.ن: وتو چرا حرفم را نمی خوانی ؟

؟؟؟

نوشته شده در 88/03/10ساعت 0:5 توسط سارا رهگذر| |

انگشتان ظریف و شکننده ام

را سخت بفشار،

تا تمام خستگیِ واژه ها ودلم

در بندهایش مدفون شود

تا دستانم گورستانِ واژه ی عاشقی شهر باشد

و تو

هر پنجشنبه فاتحه ای بر دستانم بفرست

دستت را یادت نرود در دستم بگذاری

به وقت مردگانِ

مرمرین

. . .

 

نوشته شده در 88/03/02ساعت 21:26 توسط سارا رهگذر| |

راستی مسیحا دم من نیستی؟

آزارم روای بارگاه هیچ خدایی نیست

ای کاش

واژه هایت آبروی دل باشند

آیا شاید

آبروی دل .واژه هایت....

واژه

   ایت

نوشته شده در 88/02/09ساعت 23:36 توسط سارا رهگذر| |

در هجوم یاغی زمان

زیر رگبار حادثه ترین نگاه

نه بوی تعفن سال نو درست از سرم بر می دارد

نه مردگان دهان تو

زیر نگاه شماته گر ساعت عجول دیواری

یاد تازیانه ی نگاهت دیوانه ام می کند

در هجوم یاغی زمان

نوشته شده در 88/01/20ساعت 18:59 توسط سارا رهگذر| |

 

مرا می کشاند آن سوی خدا

گره ی گل روسریت،

طعم گویی تلخ جاده

                    آغوش بازت کجای راه بازمانده؟    آیا.

تلخی انار یلدا،

                پوست تنیده ی سرنوشت را باردار است

مست راهم می کند ،بوی دلتنگی های خانه

   طعمِ خوشبختیِ کسی است

                                       انگار،گس-

صدایم به پیچ جاده پیچیده است

نگاهم به بارداریِ نامت تنیده است

و آن سوی خدا رسیده است

                                    دخترکی با گُل روسریِ...


پ.ن.: دلتنگی اشکهایی که باریدن صدای مادر بهانه ی آمدن گرفته بودند

           ۲ساعت قبل از حرکت با همه ی تنهایی های من...

نوشته شده در 88/01/02ساعت 0:45 توسط سارا رهگذر| |

ساعت صفر عاشقی که می رسد

با همه ی دردها و تلخ کامی ها

باز هم دل، همان دلِ آواز باد وباران است.

درست همان دل – باورکن-

دلداده ی بی دل دیده ای ، راستی؟

زمان مبارک نمی خواهد!

چراکه پیامبر دلدادگی های بی دلبر ِمن است

پیامبری که معجزه اش ،جنونِ بی لیلاست

حتی اگر قسمت بی تقسیم ابن سلام باشد

بگذار رازقی ها بی آب بپژمرند

و آن گلدان شمعدانی کودکی هایمان ! یادت می آید؟

من بنفشه می کارم

و گلهای پیراهنم رامی گذارم تو آب دهی.

تیر تقدس تولد است به مبارکی تابستان

پائیز که زادن ندارد – بانو-

بگو چرا مادری ،دخترش را به خزان میزاید...؟

آبستن واژه های خوشبختی را چه می زاید این فصل؟

من یائسه ی تمام دردهای باغ خزان زده ی بی بخت خدا خواهم شد

برای میلاد دوستی و عشق

 

وخدا راهم عاشق خواهی یافت در نزدیکی خانه ی ما اگر آشیانه سازی

باکره ی خوشبخت هزار هزار رکعت، بوسه ام

به سجاده ای شاعر

به بستری عاشق

به لبان گُر گرفته  ودستان تب دار ِتولدت

.

قصه ی بودن همین دلیل نابِ آرامش

همین زادن بی بدیل زن

همین دخترانه ی وحشی بی یار

همین هزار دعا های دلبرانه ی پر درد سارا را می گویم

مبارک است .

 

 به آستانه ی تابستانه های  دست نخورده ام

زمستانه ای عجیب و پر دلهره ای را باردارم

سرد و ساکت و .....

سفید،  

         آیا ...

 

نوشته شده در 87/10/04ساعت 2:5 توسط سارا رهگذر| |

اینجا غروب یعنی حادثه

اینجا قشنگ یعنی تو

اینجا دخترک ترجمه ی پیاده سوارحادثه هاست.

زرد، همین پاییز پر درد

یعنی پیچ پیاده رو ناز ندارد

آنجا پیاده رو تا کجا راه دارد؟

اینجا

           تا خدا....

نوشته شده در 87/09/23ساعت 0:58 توسط سارا رهگذر| |

جهان را باردار خوشبختی ات کرد

نگاهِ در بندِ دل مانده ام

من چه بی صدا ، یادت را آوایِ گامهایم کردم

میان بن بست شهر،

خاک را باد نمی توان داد

تو ،سرزمین منی.

 

نوشته شده در 87/08/18ساعت 23:24 توسط سارا رهگذر| |

 

گرمي آتش خورشيد فسرد

مهرگان زد به جهان رنگ دگر

پنجه ي خسته ي اين چنگي پير

ره ديگر زد و آهنگ دگر

 ***

زندگي مرده به بيراه زمان

كرده افسانه ي هستي كوتاه

جز به افسوس، نمي خندد مهر

جز به اندوه، نمي تابد ماه

 ***

باز،در ديده ي غمگين سحر

روح بيمار طبيعت پيداست

باز در سردي لبخند غروب

رازها خفته زناكامي هاست

 ***

شاخه ها مضطرب از جنبش باد

درهم آويخته، مي پرهيزند

برگ ها – سوخته از بوسه ي مرگ-

تك تك از شاخه فرو مي ريزند

 ***

مي كند باد خزاني خاموش

شعله ي سركش تابستان را

دست مرگ است وز پا ننشيند

تا به يغما نبرد بستان را

 ***

دلم از نام خزان مي لرزد

زانكه من زاده ي تابستانم

شعر من، آتش پنهان من است

روز و شب شعله كشد در جانم

*** 

مي رسد سردي پاييز حيات

تاب اين سيل بلاخيزم نيست

غنچه ام، غنچه ي نشكفته به كام

طاقت سيلي پاييزم نيست!

                                                                                  -فریدون مشیری-


 پاییز مبارک.

پ.ن: غنچه ام ، غنچه ی نشکفته به کام /طاقت سیلی پاییزم نیست.

نوشته شده در 87/07/01ساعت 0:55 توسط سارا رهگذر| |

بادهای سرگردان

                        و

                             هیاهوی عاصی کوچه

چه دارند بگویند

تا هنوز فرصت وزیدن باقی مانده؟

 

از امتداد بی شرم شهر

ملول می مانم

وتکرار خانه

دیوانه ام می کند.

 

انگار این بادها آمده اند  تا

از بن بست خیزران هایم عبور کنند

وقتی هنوز گلاسه ها سفید اند   ...

 

آه... انگشتانم....

من برای شماست که دلتنگم

برای کلاس صبح فرداست

برای خاطره هایی که باد برده است آنها را در هیاهوی این مسیر

و برای

         ش

               م

                       ا

                             ......


پ.ن۱ ـ برای همه ی دلتنگی هایی که هیچکس حسش نکرد.

پ.ن۲ـ هنوز درد دامنه دارد.

پ.ن۳ـ قلمدان کبودم تمام دردهایم را نوازش می کند.

 

نوشته شده در 87/06/24ساعت 21:56 توسط سارا رهگذر| |

تو می دانی ؟

من کجای راه ،کفشم پاره شد

و برعکسِ سهراب،

پایم به سوراخش هیچوقت عادت نکرد

 

                           *********

من به راهی می اندیشم

راهی که از تو دورم نکند

راهی که اگر اتوبوسش غریب باشد

لااقل 

مسافرش آشنا

....

 

نوشته شده در 87/05/20ساعت 19:42 توسط سارا رهگذر| |

تیر که تمام می شود ،

بی خیال همه ی هیاهوی شهربه خواب می روم تا شاید تو تولدم را تبریکی تیرگونه گفته باشی ،به هنگامه ی این باران تابستانی که همه ی دلتنگی های شاعر را به آب می دهد .

باریدن باران در همین لحظه که من می نویسم شاید یعنی اینکه خدا هنوز دلتنگ ِ دلتنگی های دخترکی است که حوالی خانه اش امشب با هزار تسبیح ... به خواب می رود .


باران اینبار به جای دفتر ،صفحه ی کلید را با سرانگشتانم خیس کرد.

تیر ماه تولد من که هنوز کسی را کم دارم، دراین حوالی.

تولد یعنی تکرار همین باران با باد عصیانگرش.حتی اگر هیچکس نباشد.

تو.....

نوشته شده در 87/04/31ساعت 0:54 توسط سارا رهگذر|

یاغیِ بی پروبالِ شب های همخوابگی من

دل، اسیرت نیست!

نگاهم لایِ لب هایت گیر کرده.

 

نوشته شده در 87/04/12ساعت 23:30 توسط سارا رهگذر| |

پریِ بی پر شده ی من

                      کجا پریدی

                               که بال هایت را قیچی کرد

     پسرک بازیگوشِ این شهر

                                         تا، خانگی ات کند.

             ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در 87/02/30ساعت 0:59 توسط سارا رهگذر| |

  امشب خیالت را به بسترم راه نمی دهم

            همخوابگیِ امشب

                          دیگر سهم تو نیست!

       حرام شد تنم

                   ازبس که نیستی

                                          .

نوشته شده در 87/01/22ساعت 23:56 توسط سارا رهگذر| |

دلم می خواهد چیزی بنویسم

شبیه باران

برای کسی که از من چیزی می خواهد

شاید شبیه باران.

نوشته شده در 86/12/16ساعت 0:49 توسط سارا رهگذر| |

آسمان کبود از نباریدن

انگشتان کبود از ننوشتن

و

دل کبود چه داغی ست.؟؟؟

نوشته شده در 86/11/28ساعت 23:9 توسط سارا رهگذر| |

برای خودم وبرای همه ی بغض های نترکیده ام.

برای روزهای ماه نشده ی خوشبختیِ یخ زده ی این بختِ بختک.

برای من، برای خودم وهمه ی این دلتنگی های شبانه

برای درد این روزگاران نه ،برای فرداهای بی دردِ دخترم

برای امروزها نه ، برای دلدادگی های فردای دخترِ بابایِ ،بی پدرم

برای نه تنهایی های دلم ،برای دل

برای خودم

برای من که در بی خویشتنی می نویسم

برای من که در بی شمایی به سر می برم

بی شما....

آری من تنها نیستم در شلوغی این تنها ها

من بی هیچکس نیستم...

حتی بی تو

چراکه از شاملوی بزرگ یادم می آید:

تو مرا هیچ گاه در ظلمات پیرامون من باز نتوانی یافت ،چراکه در نگاه تو آتش اشتیاقی نیست.

 

.....

من در خود ،در این همه بغض انگار غرق شده ام .

من در مرز این همه نامردی گم شده ام.

که تو حتی نه تنها ،خودم هم خودم را میان این آشفته بازار دربه دری ،

این هیاهوی بی هو،میان این همه دردِ نیامده ، این همه اشکِ نریخته ،

باز نمی یابم.

آه خدای دردهای بی دردمند

خدای این همه بغض ، این همه آه ، این همه اشک،

خدای این همه ................

تورا تنها باز می جویم در این بی هیچکسی ها.

که من برای خودم

برای سارا

برای دختر پریشانم.

پریشان موهای دخترکان این دالانم،

پریشان شانه های بی تکیه گاه سارایم.

من در این صحرا ،در این پریشانی ،در این بغض ها

در این ......

آخر تنهایم . تنها خدایم.

من پریشانِ خدایم، خدایم.

دستم کوتاه نیست ،کوتاه هم نمی شود ، چفت درت را ننداز

من بازآمده ام.

باز آمده ام به این درگاه که نومیدی ندارد،

من دستم را باز دراز می کنم. اما به خدا دست درازی نمی کنم.

دست درازی به خوشبختی ،به .....

بگذار بگذریم من برای خودم ،برای تو می نویسم

هم تو می دانی ،هم من .

پس نوشتن ندارد این راز .

که مرد نامحرم است .

آری همان غارتگر.

......................................................................

 

پ..ن

نه  هرگز شب را باور نکردم

چراکه در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ای دل بسته بودم.

ا.بامداد

 

 

.....

  

نوشته شده در 86/11/03ساعت 0:41 توسط سارا رهگذر| |

پیاده رو که تمام شود

نگاهم باز بی ناز می ماند

پیاده رو آغاز رقص نگاه هاست

تمام که شود

دل یتیم می شود.

غروب های پاییزی

غارتگرانند در تاریخ

غروب پاییزی نگاهت

دلم را به یغما برد

تا قبل افطار اگر بیایی

توبه را می شکنم

پیاده رو

یعنی بن بست شهر نگاه

من پیاده رو به پیاده روی شهر را

غریبانه

عاشقی می کنم از پی نگاه یخی ات

دلم گرم است و چشم روشن

تو را باز خواهم یافت

ای گم کرده ی خزان چشم من

نزدیک همین حوالی شهادت دل

میان یکی از همین بن بست های عشق

- عشق بی عاشق من -

باز خواهم دید نگاهت را

شاید دیشب

شاید امشب

نوشته شده در 86/09/20ساعت 0:15 توسط سارا رهگذر| |

بعد آن نگاه سردت

اعصابم یخ زد

...

چند شبی است

که مرده ام

بیچاره دل که

می کوبد خودرا به دیوار سینه

و

می زند هنوز

...

 

به او بگویید

-نزن

-نکوب

او مرده است.

آخر دیشب میان اشکهایی که تو نبودی جان دادم به دل

نوشته شده در 86/08/23ساعت 23:24 توسط سارا رهگذر| |

داستانها دارم

از دیاران که سفر کردم و

رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و

رفتم بی تو

بی تو می رفتم

تنها،تنها

و صبوری مرا

کوه تحسین می کرد

                           حمید مصدق عزیز

نوشته شده در 86/07/06ساعت 18:3 توسط سارا رهگذر| |


Design By : Night Skin